Wednesday, June 09, 2004
SCORPIO
خب بازم مثل هميشه من نتونستم يه جا دووم بيارم و دوباره بار و بنديلمو جمع کردم و ... خلاصه اش اينکه اگه خدا بخواد يه سال اينجا مي مونم ! البته شک دارم !!! چون پارسال هم اينو نوشتم ولي نشد که بمونم ! بگذريم ... قبل از اينکه رو لينک کليک کنيد حتما اين نوشته بخونيد ... وبلاگ يک سري از بچه هائي که سابقا اينجا بودند رو حذف کردم ، که اينکار نه به خاطر خصومته و نه به خاطر هيچ چيز ديگه ! فقط و فقط به خاطر غير فعال بودن و شايد نداشتن علاقه به سبک نوشتاري و اينجور مسائله و نه هيچ چيز ديگه ! هر کس غير از اين فکر کنه خودش مشکل داره (نشه مثل شش هفت ماه پيش که يه سري وبلاگ رو ديلت کردم و تا يه ماه بعدش داشتم جواب پس ميدادم ) ... خب فکر کنم اين حق رو داشته باشم ، نه ؟ ... در ضمن هر کسي لينک من تو وبلاگش هست ، لينک رو عوض کنه يا حذف کنه ... فکر کنم اين حق رو هم دارم که نخوام لينک وبلاگ قبليم جائي باشه ! پس چي شد ؟ ... يا عوض کنيد و اگر حال نمي کنيد حذف کنيد ، تموم ! در ضمن تر اونائي که اسم وبلاگشون هست ... اونهام اگه دوست ندارند لينک بلاگشون اينجا باشه يه ميل بهم بزنند و تموم ، اينم اي ميل ما : yashaa (at) gmail.com !اي دي مسنجرم رو هم عوض کردم ! اونائي رو که بخوام خودم اد مي کنم ! اونائي که نمي خوان ريختمو ببينند ، يه پي ام به اي دي قبلي (همين که اين بغله) بدند که اينجور يا اونجور !!! خلاصه که انقلاب کرديم ، حسابي !
اين شما و اين هم SCORPIO !
Saturday, June 05, 2004
غرغرهاي موثر
ديگه ياد گرفتم ! از حالا به بعد هر چيزي رو که بخوام ميام همين جا غرغرش رو مي کنم ، مي دونم که درست ميشه !! جريان برف پارسال رو که يادتون هست ... من هوس برف بازي کرده بودم و آدم برفي و اينا ! حالا هم جريان بدخوابي ، از اون روزي که پست بدخوابي رو پابليش کردم ، نمي دونيد چه خواب شيريني مي کنم ... به هر حال اينم يه جورشه ديگه !!Friday, June 04, 2004
جوات بازي پست مدرن !!
اي خدا ! فقط همين مونده بود که Orkut رو به گند بکشيم ، ماها اگه ايراني بازي در نياريم که نميشه ، خفه ميشيم و مي ميريم اگه جواد بازي در نياريم . همه اش Mass Message با اين مضمون ، اقا بيا به انجمن ما هم سر بزن ، من خيلي تووپم ، باحالم و ... بگير برو تا آخرش ، عين بعضي از اعضاي محترم وبلاگستان که کم هم نيستند ، وبلاگ خوبي داري به منم سر بزن !بابا ترو خدا بسه ...
در ضمن ، از اين به بعد بنده به وبلاگهائي که پينگ نشه ، سر نميزنم ! مگر در شرايط خاص !
Wednesday, June 02, 2004
بد خوابي
يکي دو هفته اي هست که خواب راحت ندارم ، تا پلکهام رو ، رو هم ميذارم ، از خواب مي پرم و عصبي از خواب بلند ميشم ! درست دو ساعت به دو ساعت ... صبحها موقع بيدار شدن از خواب ، کسل ، کوفته و عصبي بلند ميشم ! بعضي روزها هم که اصلا نميتونم از رختخواب بيام بيرون ...ياد گرگور زامزا افتادم !!
Monday, May 31, 2004
مسافر
حساب کردم ديدم همه اونهائي که يه روز تو زندگيم بودن و دوستشون داشتم ، هنوز هم دوست دارم ، روي هم شدن پنج نفر ... اين پنج نفر به نسبت از چهار سال بگير تا دو هفته وارد زندگي من شدند ... برام عجيبه ... جالبتر اينکه فرقي هم نمي کنه که چطور از هم جدا شديم !چرا کامنتهام رو برداشتم ؟ چون حال و حوصله ي شنيدن ندارم ... همين !
راستي ! دارم از اينجا هم ميرم ... نهايتا يه هفته ديگه اينجام !
Saturday, May 29, 2004
يل للي
جمعه ، ساعت يازده ، من ، شهاب و شيما ، هومن ، مهدي و سپيده ، مريم و شيرين ، يه نفر غايب ، پرايد ، پي کي ، پيکان ، پارک جمشيديه ، گير راهنمائي رانندگي ، چرنديات شهاب ، در رفتن از بردن وسائل ، خنده ، گم کردن راه ، اين سنگها رو براي وزن من هم درست کردن ؟ ، منطقه ممنوعه ، اصرار ، نه نميشه ، باغ گيلاس ، خنده ، ولش کن همينجا خوبه ، پهنش کن ، ايشناخ ، ولو ، غيبت (پشت سر غايب هم) ، خلوت مهدي و سپيده ، شيرين مسئول امور چائي ، ماست و پفک و چيپس ، چائي ، کيک تبريزي !! ، دو ساعت خنده و متلک ، فيلم هندي سپيده و مهدي ، جمع کن بريم درکه ، رانندگي مريم ، کوچه بن بست ، اقا تو ماليدي ، نه بابا ، مهدي فردين مي شود ، يه ساعت پارک کردن ، طرف فردين مي شود ، رَستوران با صفا ، گرسنگي ، با سي تومن ميشه رفت فغانس، خنده ، قليون نداريم جمعه ها ، اقا قليون نداري ؟ ، عکس ، ميني بوس ، نهار ساعت پنج بعد از ظهر ، اي کيو هومن ، پيانو ، خنده ، چائي ، سئوالهاي مريم ، خنده ده دقيقه اي شيرين ، زلزله ، آماده باش ، تماس دسته جمعي با خونه ها ، آنتن نميده ، خنده ، مسئول امور نگهداري آلو قرمزه ، بحث ، مرده شورتونو ببرن ، خنده ، فرمان برگشت ، ساعت هشت ، خواب ...Friday, May 28, 2004
حقارت تا به کجا ؟
خبر : حراج دختران و پسران ايراني در فجيره !!اي کاش به جاي جمع کردن امضا براي افغانيهاي مقيم ايران ، به جاي راهپيمائي براي مردم مظلوم ! عراق ، به جاي پاره پاره کردنهاي خودمان براي فلسطينيان ، کمي و فقط کمي به اين فاجعه مي پرداختيم و چنين بي تفاوت از کنارش نمي گذشتيم . شايد لياقتمان همين است ، شايد آنقدر حقير شده ايم که ...
چقدر حقير شده ايم ، چقدر ، چقدر ، چقدر ....
Monday, May 24, 2004
فاکینگ ديز
شنيده ايد که مي گويند : بلا مارا گرفته ؟ شايد شنيده باشيد و و اگر نشنيده ايد ، اين بار خواهيد شنيد .تازه از خواب بيدار شده ام ، مشغول لمباندنم ، بايد به دانشگاه بروم و جزوه ي يکي از بچه را بدهم ، مشغول تنظيم وقت براي رفتن بودم که برادرم گفت : امير زنگ زده بود ، گريه مي کرد ، مادربزرگش هم رفت ! حسابي به هم ريختم ! فکرم به اين سمت رفت که ، گاهي مواقع آن بالائي فکر مي کند انسانهائي که ساخته از جنس فولادند ، که اگر جنس اشان از فولاد هم بود ، ديگر لهِ لهِ له شده بودند ! پدر بزرگي رفت و مادربزرگي هم به دنبال او ، چهل روز هم نشد . کنار اينها بيماري غير قابل تشخيص و مزخرف امير را هم مي گذارم ، به يک نتيجه بيشتر نمي رسم ، صبر ، خدا صبرش دهد ، همين !
راستي شنيده ايد که مي گويند ، بلا مارا گرفته ؟ ...
Saturday, May 22, 2004
فال ورق
ساعت کامپيوتري عدد سه را نشان مي دهد ، روي ميز يک بطري آب ، يک جاسيگاري - که پنج ته سيگار و مقداري خاکستر در آن است ، يک دست ورق ، قندان و کتاب جنايت و مکافات قرار دارد . کنار ميز ، روي تخت دراز کشيده و به ديوار روبرو خيره شده است ، غوطه ور در افکارش ، به همه چيز فکر مي کند و در واقع به هيچ چيز . نگاهش را از ديوار روبرو مي دزدد و ميز را که هم سطح چشمانش قرار گرفته نگاه مي کند ، ورقها توجه اش را جلب مي کنند ، تکاني مي خورد و با بي اعتنائي ورقها را در دست مي گيرد ، با آنکه هيچ اعتقادي به فال ندارد - و هميشه آن را با ديده تمسخر نگريسته است - ناگهان قصد مي کند که فال ورق بگيرد ! دو دستش را ستون مي کند و هيکل گوشتي اش را بالا مي کشد ، حالا روي تخت نشسته است . بدون هيچ نيتي شروع مي کند به چيدن ورقها براي گرفتن فال ، بري مي زند و پنجاه و دو ورق را به چهار قسمت مساوي ، به پشت مي چيند ، قست اول را بر مي دارد و رو مي کند ، ورقها را يکي يکي از دست راست به دست چپ مي دهد تا به يکي از ورقهاي آس خواج ، آس دل ، بي بي دل و سرباز خواج برسد . در قسمت اول به ورقهاي مورد نظرش بر نمي خورد ، در قسمت دوم آس خواج ، در قسمت سوم بي بي دل و در قسمت چهارم سرباز خواج را مي يابد - آس دل احتمالا زير باقي کارتها پنهان شده ، ورقهائي که تا قبل از اين سه کارت بوده اند از بازي خارج مي شوند ، احساس خوبي از گرفتن فال به او دست مي دهد ، دوباره شروع مي کند به چيدن ورقهاي باقي مانده و اين بار تقسيم بر سه ! به همان ترتيب قبلي آس خواج ، بي بي دل و سرباز خواج نمايان مي شوند . مرحله بعدي ، اين بار تقسيم بر دو ! هر چه ورقها بيشتر بيرون بروند ، فال دوست داشتني تر است - البته براي عشاق ، با اينکه هيچ اعتقادي به فال ندارد اما از سبکي ورقهاي باقي مانده خوشحال است . شروع مي کند به چيدن فال ، به ترتيب آس دل ، بي بي دل ، سرباز خواج و آس خواج قرار دارند ، با خود مي گويد :دل هرکس پيش خودش مانده ، اما خب ، خدا رو شکر سرخري اين وسط نيست !!
با آنکه هيچ اعتقادي به فال ندارد ، فالي که گرفته عين واقعيت از آب در آمده . بطري آب را از روي ميز بر مي دارد ، سر مي کشد و با خود زمزمه مي کند :
فال چرت است ...
ورقها را بر روي ميز مي گذارد و دوباره دراز مي کشد ، چشمانش محو تماشاي سفيدي ديوار روبرو مي شوند ، لحظاتي بعد در خوابي عميق فرو مي رود ...
Thursday, May 20, 2004
آخرش که چه ؟
کامي از سيگار برگش مي گيرد و مجله فيلم شماره سيصد و شانزده - همين آخرين شماره - را ورق مي زند ، چندين مقاله خوب و عالي از قوچاني و قادري درباره سه گانه پدر خوانده - فيلم محبوب اش - دارد ... همين طور که مشغول خواندن مجله است ، سيگار را با دندانهايش - به سبک فيلمهاي هاليوودي - نگاه ميدارد و ليوان چاي اش را هم در دست مي گيرد ... کامي سنگين ميگيرد و سيگار را داخل جاسيگاري و ميان دندانه هاي آن قرار مي دهد ، چاي را تا به انتها سر مي کشد ، مجله را با بي اعتنائي به گوشه اي پرتاب مي کند ، سيگار برگ همينطور دود مي کند و مي سوزد ، بر روي تخت دراز مي کشد و از پنجره آسمان را نگاه مي کند ، چند وقتي ميشود که خود را در اطاق دوازده متري اش حبس کرده است ، دلش حسابي پر است ، اما از چه ؟ واقعا چه چيزي باعث کلافگي و ناراحتي اش شده است ؟ هر چند که مي داند و به خوبي مي تواند تک تک آنها را - علل ناراحتي اش را - نام ببرد اما اعتنائي نمي کند ، اصلا نام هم ببرد ! آخرش که چه ؟ با خود مي گويد :واي ، دوباره اين آخرش که چه ي لعنتي ! چقدر عذاب دهنده است ، وقتي در اوج شادي هم هستم باز از خود مي پرسم ، آخرش که چه ؟ ...
و دوباره سراغ سيگار برگش ميرود ، کامي مي گيرد و دوباره مانند فيلمهاي هاليوودي ، انتهاي سيگار را با دندانش نگاه ميدارد ...
Wednesday, May 19, 2004
Tuesday, May 18, 2004
آرزو
در حالي که به لبه پنجره تکيه داده بود و از پنجره بيرون را نگاه ميکرد ، سيگار مي کشيد ، طبق معمول هميشه ليوان چاي شخصي اش - که به واقع در فلاسک چاي اش بود - کنارش قرار داشت و هر دو سه کام يکبار ، جرعه اي از چاي مي نوشيد و انسانها را که از روبروي پنجره مي گذشتند ، نگاه مي کرد ... حدود يک ساعت پيش ، تلفني آشنا ، اورا به گذشته پرتاب کرده بود ، به گذشته اي نه چندان دور ... چقدر دلش مي خواست براي يکبار هم که شده ، او را ، عشق قديمي اش را ، ببيند ... تنها نبود و همچنين مي دانست که رفيقه قديمي هم تنها نيست ... اما فقط يکبار ديگر ، فقط و فقط شبي ديگر ... کامي ديگر از سيگار گرفت ، در روياي آن شب خيال انگيز - شبي که ديگر آرزو بود - فرو رفت و همچنان به مردم نگاه مي کرد ...Monday, May 17, 2004
اندر فوائد بلاگر
با همه ي تعصبي که نسبت به بلاگر دارم ... اما هر طور که فکر مي کنم ... نمي فهمم اين چه مدل سيستم کامنتينگه که نصب کردن ... البته ارشيو تکي براي هر مطلب و قابليت ريسنت انترايز (recent entries) (پائين سمت راست مشخصه) ... عاليه ... و همچنين قالبهاي جديد ، پروفايل و عکس ... اما از اين سيستم کامنتينگ مسخره تر تا حالا نديده بودم ... با اين حال بازم تو همه ي سيستمهاي مجاني (free) سره ... از هر نظر ... تنکس بلاگر جوون !بيايم کدورتهارو دور بريزيم ... هوم ؟
Sunday, May 16, 2004
شش فرمان !
آدميزاد را بر لزوم انجام شش عمل سفارش مي کنم ...اول ، خوب بخوابند ...
دُيُم ، خوب بخورند ...
سِيُم ، خوب بخوانند ...
چهارم ، خوب ببينند ...
پنجم ، خوب بشنوند ...
و در آخر ، خوب بکنند ...
باشد تا رستگار شوند ... !